پلوتارخ ( مترجم : كسروى )

502

ايرانيان و يونانيان به روايت پلوتارخ ( فارسي )

در اين هنگام مردى از بوميان زنبيل كوچكى براى او آورد پاسبانان جلوش را گرفته پرسيدند : اين چيست ؟ او برگهاى روى زنبيل را برداشته نشان داد كه پر از انجير مىباشد و چون پاسبانان از بزرگى و شادابى انجيرها در شگفت شدند آن مرد لبخندى زده گفت : بفرماييد . آنان چيزى از آن نخورده و چون شكى درباره او نمىبردند اجازه درون رفتن دادند . پس از ناهار كلئوپترا نامه‌اى به قيصر نوشت و مهر كرده بفرستاد و هر كسى را كه در آن جايگاه خود بود بيرون كرد مگر دو زنى كه هميشه با خود داشت و درهاى آنجا را پائين انداخت . قيصر سر نامه را باز كرده چون ديد كلئوپترا با زبان لابه خواستار شده كه او را جز پهلوى آنتونيوس به خاك نسپارند دانست كه كلئوپترا قصد ديگرى كرده مىخواست خويشتن به آنجا شتابد پشيمان گرديده ديگران را فرستاد ولى كارى كه بايستى شود شده بود . فرستادگان با شتاب روانه گرديده و چون به آنجا رسيدند نزد پاسبانان خبرى نبود ليكن چون درها را باز كرده درون رفتند كلئوپترا را ديدند كه همچون سنگ بيجان گرديده و او بر روى تخت زرينى دراز افتاده همه آرايش ابزارهايش بر رويش بود . ايراس « 1 » يكى از آن دو زن زير پايش خوابيده او نيز جان سپرده است . ولى خارميون « 2 » زن ديگر او نيز به افتادن نزديك شده و به سختى خود را نگاه مىداشت و بااين‌حال با دست تاج را بر سر كلئوپترا راست مىنمود . چون فرستادگان سراسيمه فرا رسيدند يكى از آنان گفت : آيا اين كار نيكى بود كه بانوى تو كرد خارميون ؟ ! خارميون به همان حال پاسخ داد : بسيار نيك ! كارى كه شايسته بازمانده پادشاهان است اين گفته در پهلوى تخت‌خواب مرده بيفتاد . برخى گفته‌اند : افعى را در درون زنبيل انجير به آنجا آورده بودند . كلئوپترا چنين دستور داده بود كه بىآنكه خود او بفهمد مار را به جان او بيندازند . ولى چون زنبيل را آوردند و او برگهايى را از روى آن برداشته چشمش به مار افتاد بىاختيار گفت : « خوب ! آن كه اينجاست » و بازوى لخت خود را به سوى آن يازيد كه بگزد . ديگران

--> ( 1 ) . iras ( 2 ) . Charmion